تبليغاتX
کافه سایه/روشن







































کافه سایه/روشن

از الطاف اخوي بزرگ جناب سيدمحمد جواد شرافت تا حالا زياد به ما رسيده

آخريش همين اخوانيه اي كه در ذيل مي خوانيد 

هرچند من هم در جواب ايشون چند بيتي نوشتم ولي چون قابل خواندن در جمع نيست از دوستان عذر خواهي ميكنم

با هم ميخوانيم:


تو شرافت شرافت کوچک صاحب کافه کافه ای تاریک
مقصدت روشن ست اما دور راه سخت ست و جاده ها باریک

تو شرافت شرافت کوچک دوستان تو سايه و روشن
دوستانی که عده ای مومن دوستانی که عده ای لاییک

کافه ی تو جهان کوچک تو شکلاتی به طعم اسپرسو*
خنده ی تلخ مرد ترکستان اشک شیرین دختر تاجیک

شاعری ترک اینچنین می گفت: (کافه ها شاعران بی دردند) 
درد را بیت بیت تمرین کن نیمه شب توی کافه با ماژیک

تو شرافت شرافت کوچک مانده تا مثل من بزرگ شوی
مانده تا مثل من بزرگ شوی من سرامیکم و تو موزاییک


باز هم تاكيد ميكنم كه كتاب ايشون با نام خاك باران خورده رو تهيه كنيد و بخوانيد و بدانيد و آگاه باشيد كه اگر نخوانيد حيفه

 پس بخوانيد

ناشر و طرح كتاب هم در پست قبل قابل مشاهده است

سايه اش مانا و مرحمتش هميشگي

 

پاورقی:

*این بیت دستخوش تغییر شد

۲. جوابیه ای قابل ارایه در دست اجراست و به زودی منتشر خواهد شد

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:24 توسط coffe man| |

اللهم صل علي محمد و آل محمد



نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:18 توسط coffe man| |

بعضي روزا خيلي عادين مثل اين روزا كه ميگذرن 


انقدر عادي كه گذرشونو حس نميكني


و كم كم ميبيني كه سال ...



و جالبه كه حين نوشتن اين پست يه اتفاق غير معمول بيفته


محمد رفيعي با كتاب تازه به چاپ رسيده ش در دست وارد كافه بشه و...

كتاب با عنوان :سخت است اينكه جاي خودم باشم در نمايشگاه كتاب غرفه گنج عرفان و شاني 

و همچنين خارج از نمايشگاه كتاب در كافه سايه روشن (كافه خودمون) قابل تهيه مي باشد 
حاضرين به غايبين اطلاع بدهند



همچنين كتاب برادر بزرگ سيدمحمد جواد شرافت هم با عنوان خاك باران خورده در فصل پنجم به چاپ رسيده و به زودي در سايه روشن هم قابل تهيه خواهد بود 
بخوانيد 






نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 23:49 توسط coffe man| |

 

بی دلیل خوبم

مثل هرازگاهی که اینجور میشم و حوصله همه چی دارم

جز اینکه تنها نباشم؟

چه برسه به اینکه کافه نباشم و ...

خسته نیستم  و حوصله کافه رفتن دارم

 ولی نباید برم

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:59 توسط coffe man| |

 

بی دلیل خسته م

مثل هرازگاهی که اینجور میشم و حوصله هیچی ندارم

جز اینکه تنها باشم

چه برسه به اینکه کافه باشم  و ...

خستم و حوصله کافه رفتن  ندارم

 ولی باید برم

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:2 توسط coffe man| |

  سلام

حرفي براي گفتن ندارم جز اينكه تشكر كنم از دوستاني كه به اينجا سر ميزنن چه مجازي چه حضوري

و جدا حضورشون باعث خوشحالي و دلگرميه

مشهد به ياد دوستان بودم خصوصا دوستاني كه  كامنتاشون مثل سلامي بود كه بايد به سلامي مي رسيد


........

قرار بود گاهي عكساي كافه هم اينجا گذاشته شه

مثل اين دو عكس كه در سال نود گرفته شد

هنوز باور نميكنم نود و يك اومده



 از چپ:جناب ناصر فيض- استاد شريف صادقي- جناب گيلانپور- جناب فرجي-جناب اسماعيل اميني-مرتضي كاردر-عليرضا لبش- پسر اسماعيل اميني-امير موسوي-عباس احمدي

در آنطرف تر: اميد مهدي نژاد -سيد جواد شرافت-جناب استاد احمد و كافه و من

از وسط: جناب شهيدي فر مجري برنامه پارك ملت

از چپ ميثم

از راست خودم

از دور و بر :كافه

قربون قد و بالاي كيفيت

-------------------------

پاورقي: داشتم حجم عكس اول رو كم ميكردم كه بذارم تو وبلاگ تموم كه شد نمي دونم چرا فكر ميكردم عكس دوم نياز به تغيير حجم نداره شايد به خاطر تعداد افراد هر عكس بوده باشه ..خنده نداره پيش مياد ديگه مگه چيه (با صداي پسر خاله)

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 11:45 توسط coffe man| |

ساعت حدود هفت ، از کافه میزنم بیرون تو هوای بهاری که تازه بارونش بند اومده ...

بعد از کافه همیشه ترجیح میدم بیام خونه

به سمت چپ خیابون اروم به راه میفتم خیابونی که به رسالت میرسه که از اونجا تاکسی بگیرم به سمت خونه

قبل از اینکه به انتهای خیابون برسم و بپیچم ...برگشتم ، میثم داشت میومد دنبالم برگشتم با هم صحبت کردیم و سمت کافه قدم زدیم تا برسیم کافه حرفاشو زد و کارش انجام شد و رفت تو کافه

نگاهی کردم و برعکس مسیری که داشتم میرفتم براه افتادم به سمت بلوار امین قدم میزدم و به یه غزل تازه فکر میکردم حس خوب غزل تازه ای که شما رو بوجد بیاره و قدم زدن تو این هوای بهاری چیزی نیست که بشه با نوشتن انتقالش داد

از روی پل دور شهر که گذشتم پیاده رفتن تو خیابون شلوغ صفاییه رو ترجیح میدم و براه میفتم 

گاهی فکرای عجیب غریبی که کنار شعر میاد سراغم خودم رو هم به خنده میندازه همینجور که راه میرم شعر کم رنگ میشه

فکر میکنم تعداد استغفراللهی که باید در حین قدم زدن تو این خیابون زیر لب گفت کمتر از تعداد خانمایی که از کنارت رد میشن نیست

هوا رو به تاریکی میره که میرسم به خیابون ارم 

از سر خیابون یه سرگیجه میاد سراغم که حس خوبی بهم میده گاهی راه رفتنم   کج میشه و فقط مواظبم به کسی نخورم

قران که شروع میشه به حرم میرسم از در چند قدم رد میشم وایمیسم بر میگردم و امیوسم فکر میکنم میام سمت دری که تو خیابون ارم باز میشه

از کنار در شبستان وارد حیاط میشم از این نما گنبد قشنگی خاصی داره این تاریکی هوا و گنبد و سنگ فرشای تازه بدجور منو میبره به نماز مغرب مشهد

شاید یک سالی هست که نماز مغرب حرم نبودم سلام میدم و وارد میشم و...

گاهی سرگیجه نمازو قشنگ تر میکنه

بعد از این همه سال خوب میدونم که دست خودم نیست

که کی و چه جوری و کجا منو دعوت میکنی به حرمت 

و کی و کجا اجازه میدی که ربروی ایوان طلا شروع کنم زیر لب شعر خوندن که:

چیزی از دیگران نمیخواهم تو مرا انتخاب کن بانو


و گاهی سر کج کنم و  اشک و لبخند در هم شه که :

منم و اشک و خواهشی دیگر روز سخت شفاعت و محشر

تو ،گنهکار اگر کم آوردی رو من هم حساب کن بانو...


نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 22:40 توسط coffe man| |

امروز مثل دو روز پيش يه زوج سراغ دفترچه هايي رو گرفتن كه قبلن روي ميز كافه بود 

دفترچه هايي كه پر شد از نوشته هاي آدمايي كه اومدن و رفتن

ميخوام هر از گاهي چندتا از اين نوشته ها رو بنويسم 

حيف نميشه با خط خودشون نوشت و با امضاي خودشون:


1.گوش كن ...!

جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را...

چشم تو زينت تاريكي نيست!

پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن و بيا

و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و مضامير شب اندام تو را لمس كند...

پارسايي است در آنجا كه تو را خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست 

كه از حادثه عشق تر است

سايه روشن 90/7/14       سهراب

 

2.نگاهت تنها زباني ست كه حرف ندارد


90/7/27       هادي


3. س ل ا م 

س ا ي ه ر و ش ن 

ه ت س رد ن و ت را ك(برعكس بخوانيد)


90/7/28


4.كافه ها شاعران بي دردند

عمري آسوده خاطرند انگار

كافه هايي كه درتوهم خود

نبض شعر معاصرند انگار


علي اصغر شيري



5.آهسته تر از اين بنواز اي نسيم صبح

يك برگ درهواي نفس هاي آخر است


سومين روز ترك سيگار


90/7/14     حميدي


پاورقي يك:

بيخود و بيجهت تشكر ميكنم از مهدي صادقي عزيز

و محمد رفيعي كه از تشكر مهدي صادقي حسودي كرد


پاورقي 2:

گيره سره گم شد از يابنده تقاضا داريم با دادن نشاني تحويل دهد و يا به نزديك ترين صندوق صدقات...


پاورقي 3:

جهت شادي روح همه گذشتگان ، گذشتگان اين جمع پدر من حقير

رحم الله من يقرا الفاتحه مع الصلوات

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 22:34 توسط coffe man| |

بعضي كامنتا آدمو خوشحال ميكنه


بعضي كامنتا آدمو دلتنگ ميكنه


بعضي كامنتا آدمو ناراحت ميكنه


ولي بعضي كامنتا هم آدمو خوشحال ميكنه هم دلتنگ ميكنه هم ناراحت


........................................................................................

پاورقي: گاهي ...

بگذريم


يه گيره سر پيدا شده با دادن نشاني تحويل بگيريد

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 22:31 توسط coffe man| |

وقال رب ادخلني مدخل صدق و اخرجني مخرج صدق وجعلني من لدنك سلطانا نصيرا


ساعت چارونيم  ششم فروردين

يعني شروع سال جديد براي كافه سايه روشن

وقتي بعد از مدتي ميام اينجا ميبينم دلم براي اينجا تنگ شده

به امسال اميدوارم

به امسال كافه

به امسال خودم


اينجا داره اونجايي ميشه كه بايد بشه

شايد خيلي كند ولي داره ميشه


ممنون از دوستاني كه ميان و هستن و ميرن

ممنون از ميثم كه اگه نبود نميدونم چي ميشد


و از همينجا از فرصت استفاده ميكنم و تشكر ميكنم از پدر و مادرم كه براي من زحمت كشيدن و از همسر عزيزم كه نبودن هاي منو تحمل كرد و  از ملت شريف ايران و...(حلقه زدن اشك در چشم)

يه لحظه احساس كردم ...

جو گيريم بد درديه

ولي خوبه

تشكر از همسري كه نداري و در حين نداشتن دوريتو تحمل ميكنه

دنياي غريبي ست

و اين قلم كه اگه بذاريش ميره به جايي كه نميدونم كجاس...

ميخوام بذارم بره

ميخواد بذاره بره


دعامون كنيد دعاتون ميكنيم



نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 21:1 توسط coffe man| |